تبليغاتX
بار سبک هستی
 
بار سبک هستی
 
 
 
بعد از اون تجدید خاطره ناخوشایندی که در اثر تداعی خطرات و تریگر خوردنش به خاطر یه قضیه اصولا بی ربط ! پیش اومد کمی اینبار تعمدی سرک کشیدم به اون بخش از گذشته. و یاد رکوئیم موتسارت افتادم.

بعد از مدتها یه بار کامل گوش دادم به این قطعه و چرخی زدم توی گذشته. یه جور عجیبی احساس پر شدن بهم دست داد. پر شدن از یه حس عجیب. باید داد میزدم ....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
بعضی وقتها از کنار چیزی گذشتن و رها کردنش واقعا به این سادگی ها نیست. خصوصا تحت تاثیر این حافظه associative. همه چیز توی ذهن آدم به صورت لینک های مختلف بین رویداد های مختلف ثبت شده و گاهیی یه اتفاق خیلی بی ربط به خاطر همین لینک ها تو رو به یه جایی توی خاطراطت میبره که شاید نباید میرفت. واسه همسن هر چند که گاهی آگاهانه یه چیزیو به اون حاشیه های ذهن میکشونیم و میخوایم ازش عبور کنیم یهو سر و کلش پیدا میشه ، قوی تر و تاثیر گذارتر.

گاهی تنها باید پذیرفت . قضیه راستش خیلی آزار دهنده یا حتی غم انگیز هم نیست. فقط یکم حرصت در میاد که چرا ذهنت از خواسته هات فرمان نمیبره خیلی وقتها.


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
سلینجر هم مرد. با توجه به اینکه 50 سال بود هیچ اثری منتشر نکرده بود یه ضایعه برای جامعه ادبی محسوب نمیشه ولی به حر حال یه آدم مرد که کتاب هایی که نوشت مخاطب های زیادی پیدا کردن و خواه ناخواه بهش احترام میگذاری. حتی به گوشه نشینی خودخواستش . شبیه سیمور شخصیت داستانی  ای که خودش خلق کرده بود.

یه جایی شنیدم حدود 15 تا اثر تکمیل شده داره که منتشرش نکرده و امکان داره هیچ وقت هم منتشر نشه. حیفه که منتشر نشه. امیدوارم بازماندگانش مثل دوست کافکا که به وصیتش عمل نکرد و همه آثارشو بعد از مرگش منتشر کرد کمی بدجنس باشن !

این پست هم به یاد نویسنده ای که توی حول و حوش 23 سالگیم خیلی مورد علاقم بود .


نجاران ، تیرهای سقف را بالا بگذارید ، داماد بلند بالاست :)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
احساس میکنم مهربون شدم دوباره.

میتونم خودم و آدمای دیگه رو ببخشم دوباره .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
امروز چند نفر از بچه های دانشگاه جداگانه این بحثو مطرح کردن که من اصولا کجام و چرا "جدیدا" نیستم ! نکته بسیار جالب توجهی بود چون من هیچ وقتی هم بیشتر از این بین این بچه ها نبودم و اصولا بجز وقتایی که باهاشون کلاس داشتم نمیدیدمشون. این "جدیدا" منو کشته !!! . بچه های خوبین ولی جدا حوصلمو گاهی سر میبرن . برام جالبه که هنوز توی همون فضای مضحک دوره لیسانس هستن اکثرشون. میتونن یک دو ساعت بدون وقفه و با علاقه وافر راجع به فلان دانشجو و فلان استاد و اینکه فلان استاد فلان لهجه رو داره و چینیا چهطورین و هندیا چه شکلین و از این چیزا حرف بزنن. این دیالوگاشون در حد مرگ کسالت آوره. برای همین معمولا سعی مکنم تا جایی که میشه توی جاهایی ببینمشون که مجبور نشم به این بحث های شیرین گوش بدم. سالن ورزش  ، استخر . آره این هم از من و بچه های دانشگاه 
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
هوس چلو کباب کوبیده کردم با کره فراوون و گوجه کباب شده

همین !

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
- یک اثر دیگه از براتیگان رو دارم میخونم. داستان یه آدم هم سن من که مسئول و به تعبیری کتاب دار یک کتابخونه عجیبه. این کتابخونه فقط یه پرسنل داره که همین شخصیت اصلی داستانه و اون همه روزهای هفته 24 ساعته اونجاست. همونجا زندگی میکنه و میخوابه. این یک کتابخونه عادی نست. اینجا آدما برای کتاب خوندن با کتاب امانت گرفتن نمیاد. اینجا آدما کتاب هایی رو که نوشتن میارن و تحویل میدن. این کتابا ممکنه دس نویس باشه ممکنه تایپ شده باشه و یا ممکنه فقط نقاشی های یک کودک باشه. هنوز اولای این رمان هستم ولی ارتباط آدمها رو توی این کتاب دوست دارم. یه فصل کامل این کتاب فقط اختصاص داشن به کتابهایی که توی اون روز تحویل کتاب خونه داده شده بود. محشر بود ! بعدا شاید بعضیاشو بنویسم !!!


- اینجا چند روزه که هوا باروونیه. یکم خنک ، در حدی که یه کوچولو میلرزی وقتی لباس گرم نپوشیدی و یه رطوبت دوست داشتنی. هوای خنک و مرطوب چیزه خوبیه ! . هر روز دو ساعت فقط توی این هوا دارم قدم میزنم . نفس کشیدن توی این هوا یه جورایی شهوت انگیزه. نفس عمیق


- مدتیه که دیگه به برگشتن به ایران فکر نمیکنم. بر عکس اون چیزی که از دور به نظر میرسه قضیه این که اینجا جا افتادم و یا اینکه حالا اینجا بهم خوش میگذره نیست. نمیخوام اینو انکار کنم که نسبت به اوایلی که اومده بودم اوضاع خیلی بهتر شده ولی قضیه مهمتر اینه که انگیزه هامو برای برگشتن از دست دادم. میترسم همون احساست گنگی که اون اواخر وقتی از تهرام میرفتم خونه پدری توی بیرجند حالا با برگشت به ایران دوباره تکرار بشه.  گاهی حس میکنم من یه آدم بی هویت مکانی هستم. یه مدت که یه جا زندگی میکنم انگار همیشه اونجا بودم. نوستالژی همشه هست ولی خاطرات نوستالژیک در این حد که به بودنت و زندگی کردنت عمق میبخشن خوبن. قضیه اینه که میدونم نمیخوام حتی بهترین خاطرات گذشته رو تکرار کنم. فقط میخوام باشن. حظور داشته باشن توی یه گوشه از ذهنم تا گه گداری رنگهای متنوعی توی ذهنم و توی خوابهام توی تصوراتم شکل بگیره . خوشحالم که توی زندگیم ساکن نبودم. حرکت کردن رو دوست دارم .  

 |+| نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
- این اواخر تقریبا هر وقتی که خوابیدم خواب دیدم. گاهی هم بیشتر از یک خواب و همشو تقریبا یادم مونده. از اون کم اهمیت تراش لا اقل تصویرش...

- هر روز دارم میرم ورزش. احتیاج دارم عضلاتم رو درگیر کنم تا فکرم آزاد بشه. خستگی جسمانی رو دوست دارم. اکثر مواقع توی سالن ورزش اصلا به اطرافیان توجه نمیکنم. حد اکثر یه نگاه محو به این و اون. موزیک باصدای بلند توی گوشمه و سعی میکنم روی صدای نفسهام فوکوس کنم. ولی امروز یه اتفاقی کاملا جنسی افتاد توی ذهنم. یه دختری رو دیدم توی سالن روی ترد میل که به طرز عجیبی س.ک.س.ی به نظر میرسید. توصیفش مشکله. کاملا حواسم رو پرت کرده بود و به جرات میتونم بگم توی این چند ماهه توی سالن های ورزش یا استخر های مختلط چنین حسی حتی شبیه این حس اصلا بهم دست نداده بود. حیچ حاشه ای نداشت. کاملا شهوتناک بود. یا فقط همه اینها بهه یه دلیلی توی ذهن من بود. نمیدونم. عجیب بود. و سعی کردم بیشتر از همیشه وزنه های سنگین بزنم. یک جور عطش بود که وصفش ساده نیست. تا لحظه ای که توی سالن بود این قضیه برقرار بود. تازه وقتی که رفت آرامش برقرار شد. اونقدر حس قدرتمندی بود که حتی مسئله این نبود که خوبه یا بده. که دوستش دارم یا دوستش ندارم این حس رو. خیلی قوی فقط حظور داشت و برای دقایقی کاملا منو درگیر کرد. تجربه عجیبی بود.

- بر گردیم به خواب هام .... نه نمیتونم راجع به جزئیاتشون حرف بزنم. هنوز اونقدر رها نشدم. شاید تقصیر من هم نیست فقط. فقط یه چیز کاملا مادی توی این خوابها وجود داره. کاملا از من انرژی میبره. پره از برخوردهای زیاد. با آدمهایی که قرار نیست باهاشون برخوردی داشته باشم. انگار یک مبارزه توی ناخوداگاه منه در برابر اون چیزهایی که روال زندگی باعث شده ترجیحش بدم و انتخاب کنم. یک جور کشمکش. با اینکه خود خوابها اصولا خوشایند هستن تاثیری که موقع بیدار شدن میزارن روی من اصلا خوشایند نیست. وقتی بیدار میشم انگار اصلا نخوابیدم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
با خودم حرف زدن رو دوست دارم. هرچند که کمی بیمار گونه به نظر برسه. گاهی اینجوری فقط میشه فکر کرد.

یاد اون نمایشنامه سارتر میفتم. اون دیوانه ای که حرفهاشو ضبط میکرد و آرشیو عظیمی از حرفهای خودش درست کرده بود. حتما باید چیز مهمی توی حرفهای آدم باشه. شاید اون اینطوری فکر میکرد. شاید هم فقط یک جنون بود.

من حرفامو ضبظ که نمی کنم پس هنوز تا دیوانگی فاصله دارم.


 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
الان ساعت های متوالیه که آروم آروم توی این گوشه دنیا داره بارون میاد. دارم الان به خوابهای این چند روزه فکر میکنم. در حالیکه یه لیوان قهوه تلخ و داق دستمه و آروم آروم مزمزش میکنم.

توی دو روز گذشاته انداره یه ماه خواب دیدم. هر بار که خوابیدم و از خواب پریدم یه خواب دیدم با تمهای مختلف   و همه رنگی

قبلا آدمی بود که میتونستم خوابهامو بدون پرده براش بگم با همه جزئیات ، حیف که دیگه امکانش نیست. و من خوابهامو حتی نمینویسم تا در گذر زمان فراموش بشن.

چیزی که برام جالبه اینه که خوابهام مدتهاست ( شاید دو سه ماه ! ) که خیلی خوشبینانست. همه چیز خوبه توش ، در صلح و صفا !!!


دوباره قهوه رو مزمزه میکنم . صدای بارون تنها صداییه که اینجا شنیده میشه. همه چیز این اول صبحی آرومه . کلی کار باید انجام بدم توی این یکشنبه تعطیل.

بعد از قهوه نوبت دوش گرفتنه ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
بعضی آدمها هستن که احتمالا بدلیل نداشتن اعتماد به نفس کافی و شاید برای تظاهر به اینکه این اعتماد به نفس نداشته رو دارن همیشه در یک زمان کاملا مناسب به آدم ضد حال میزنن و انرژی منفی میدن.

فکر میکنم تا حالا زیادی اغماض کردم در این مورد.

گاهی باید کمی واقع بینانه سخت گیر بود و انتخاب کرد.

این هم نتایج یک روز بد !

همیشه اینقدر بد اخلاق نیستم !!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
زندگی چیز عجیبیه . در محاصره احساست متناقضی. هیچ کدوم کاملا قطعی نیست. هیچ حسی اونقدر کامل نیست که به یه قطعیت هدایتت کنه. همیشه گیجی و هیچ وقت به صورت کامل از این گیجی بیرون نمیای.

یک روز که مستی ممکنه دنیا رو از یه زاویه دیگه ببینی ولی قضیه این نیست که اون دید راست تره یا واقعی تره فقط میتونه متفاوت باشه کمی.

و اما تو ای دوست دیوونه من که اون پیام عجیب و تا حدی immature رو برام گذاشتی ! این هم بخشی از همون گیجی همیشگیه. حرف من و پیام تو. چیزی نیست که باعث شرمساری باشه و چیزی نیست که اونقدر قطعی باشه که توی یک حالت کشف و مکاشفه بگی اورکا . همه چیز ممکنه ، تاحدی. گاهی به حس ها لجام میزنیم و گاهی اونقدر کنترل میکنمیمشون که گولمون میزنن که اصلا واقعا چی بودن. اگه راستش رو بخوای من هم اون زمان هیچ تمایلی نداشتم. ولی این باعث نمیشه که وقتی که مستی و دنیا رو به یه شکل دیگه دوست داری ببینی اون قضیه رو هم تغییر شکل ندی.

این بحث رو کشش نمیدم. چون چیزی توش نیست جز همون گیجی همیشگی این آدم خاکی که فکر میکنه
"قطعیت" یه معنی توی عالم بیرونیش داره.

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
الان ساعت حدود 3 نصفه شبه و

من کمی غمگینم

کمی مستم

فردا خوب می شم

اینو میدونم :)

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
بعد از شش ماه اینکه دوباره بتونم با یه کیبورد با برچسب های فارسی تایپ کنم چیزی شبیه رویاست. شاید از دور خیلی مضحک به نظر برسه ولی عین واقعیته.

شاید من توی این چیزا کمی خنگم ، نمی دونم فقط اینو میدونم که الان از تایپ کردن با این کیبورد برچسب دار دارم کلی لذت میبرم.

یه جور حس آزادی میده بهم ، که دیگه نباید نگران این باشم که هی بشینم غلط تایپی اصلاح کنم. میتونم هر چی خواستم اینجا و جاهای دیگه بنوسم.

کاملا هیجان زدم !!!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
بالاخره برچسب فارسی برای کیبورد سفارش دادم !!!  و بیصبرانه منتظر رسیدنشم

با تشکر از آمازون عزیز :)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
فیلم کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد ، آخرین کار بهمن قبادی رو دیدم. شاید یه جاهایی از فیلم زیادی ساده اندیشانه به نظر میرسید ولی اصولا قرار هم نبوده یک روال داستانی منسجم دنبال بشه. سوژه فیلم به اندازه کافی جذاب هست و فیلم اونقدر صمیمی که با علاقه بشینی و ببینیش.

دوستش داشتم

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 

این آنفولانزای لعنتی داره بهتر می‌شه. یعنی‌ شد. دیشب یهو تب و سرفه‌ها باهم قطع شد. 

دو سه روزی عملا افتاده بودم روی تخت و به زحمت بلند میشدم از سر جام. ولی‌ توی این فاصله قسمت زیادی از این رمان "wind-up bird chronicle"  ( اثر موراکامی سرشناس ترین نویسنده حال حاظر ژاپن ) رو خوندم. چقدر خیال انگیزه این رمان. علاوه بر خود داستان من عاشق این تیترهای هر فصلم. هر فصل با یک یا دو یا سه تا عنوان شروع می‌شه. انتخاب این عناوین کاملا ذهنتو مشغول می‌کنه. چندین فصل از این رمان توی یه فضایی میگذشت که شبیه بود به وضعیت من. شخصیت اصلی داستان بعد از اینکه کلی اتفاقات عجیب و تلخ براش میفته و همسرش هم بعد از شش سال زندگی مشترک یهو ترکش میکنه و تازه چندین وقت بعده که بهش میگه که با یه مرد دیگه رابطه داشته  سعی میکنه به همه چیز فکر کنه توی یه فضایی که تحت تاثیر دنیای اطراف نباشه. و بی دقدقه فکر کنه. واسه همین میره ته یه چاه خیلی عمیق و متروک و سه روز بدون قضا اون ته چاه میمونه . کلی فکر میکنه و کلی رویا میبینه. رویاهایی که نمیشه از واقعیت تمیزش داد. توی اون ضعف عجیب ناشی از آنفولانزا خیلی خوب درک میکردم اون فضا رو.  خیلی بانمک بود. یه فصل میخوندم و باز یه ساعت از روی ضعف میخوابیدم. کلی هم رویا های عجیب دیدم. درست مثل آقای "تورو اوکودا"

حالا که قسمت عمدهٔ این کتابو خوندم می‌تونم بفهمم چرا این کتاب بر خلاف کافکا در کرانه به فارسی ترجمه نشده ( یا لااقل تا وقتی‌ من ایران بودم که نشده بود ) . جنسیت و س.ک.س خیلی‌ توی این رمان نقش داره. و این رابطه‌های جنسی‌ با جزئیات فوق‌العاده زیاد توی این کتاب شرح داده می‌شه. ولی‌ ترجمهٔ انگلیسی‌ کتاب خیلی‌ روان و سادست و ایدهٔ بدی نیست که متن انگلیسی رو آدم بخونه. بدون سانسور بدون دغدغه ، دراز کشیده روی تخت ، در نبرد با آنفولانزا :)


پ.ن.   امروز توی یه نقد خوندم که ترجمه انگلیسی هم کلی کات شده. باورم نمیشد ! دلیلش هم این بوده که ناشر اعتقاده به یه حد اکثر برای طول رمان بوده. مضحکه ، نه ؟؟؟

 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 

یک سال از ۱/۱/۲۰۰۹ گذشت.

۱/۱/۲۰۱۰ هیچ چیزی پیش نیومد که غافلگیرت کنه.

هر چی‌ که بود خاطرات ۱/۱/۲۰۰۹ بود.

سرگردون توی broadway قدم میزدم و به یک سال قبل فکر می‌کردم. ولی‌ دوست نداشتم با کسی‌ زنگ بزنم یا حسّمو به کسی‌ بگم.

شب که خوابیدم خواب دیدم که اون آدمی‌ که این تاریخو توی تقویم خاطرات من حکّ کرد برام یه pm گذشته. صبح که بیدار شدم پیامشو خوندم و اصلا غافلگیر نشدم.

خیلی‌ چیزا خراب شد ولی‌ تقویم رو نمی‌شه پاک کرد.

خوشحالم از این بابت.

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 

من جدا اینقدر عوض شدم ؟

گاهی یه فاصله عجیب میبینم بین حسم نسبت به چیزیی‌ که زمانی‌ آرزوشو داشتم و حسّی که حالا که در دسترسم هستن بهشون دارم.

راستش این چیزی نیست که باعث خوشحالیم بشه. اتفاقا بر عکس. این حسّ باعث می‌شه چیزی رو آرزو نکنی‌. شاید این یه جور خدا‌حافظی باشه با دوران کودکی. با دورانی که پر از آرزوهای برآورده نشده بودی. و خیلی‌ چیز‌ها وجود داشت که اگه اتفاق می‌افتد دیوانه وار خوشحالت میکرد.



 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 

اینجا توی نیویورک هوا خیلی‌ سرده. اونقدر سرده که عاشق هر جایی میشی‌ که توش بتونی‌ بری بشینیو قهوه بخوری و به این فکر کنی‌ که بیرون چقدر سرده و این قهوه داغ چقدر حال میده.

هیچ جا به اندزهٔ نیویورک قهوه زدن توی یه کافه حال نمیده. وقتی‌ انبوه جمعیتو از پشت شیشه‌های بخار گرفته میبینی‌ که توی هم میلولن. اینجا اونقدر توی خیابون آدم میبینی‌ که برای مدتی‌ میتونی‌ شارژ بشی‌.

این شهرو دوست دارم. با همهٔ شلوغیش ، با همهٔ سرماش ، با همهٔ آدمایی‌ از نژاد‌های مختلف که توی هم میلولن .


 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
من جدا نگرانم .

اوضاع ایران جدا نگران کنندست

اونقدر که با همه اصراری که داشتم که توی این بلاگ از این چیزا ننویسم نتونستم مقاومت کنم.

من جدا نگرانم.

همه این اخبار نگران کننده به کنار ، این اراجیف چیه توی این تلویزیون ج.ا. پخش میشه. کافیه نیم ساعت شبکه خبر رو نگاه کنی. ازش بوی نقرت میاد. بوی خون . بوی قرون وسطی. این آدما جدا توی همین دنیا زندگی میکنن ؟

یه کجا داریم میریم....

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
بعد از سریال "the sopranos" دیگه هیج سریالی به دلم نمینشست تا سر و کله این "the big bang theory" پیداش شد.

دیالوگاش محشره و فوق العاده هوشمندانه و اینکه  درک بعضی از ظنز های کلامی شلدن ، شخصیت نابقه فیزیک توی این مجموعه به هوش و سواد نسبتا کافی نیاز داره. !!! .

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
یک هفته تموم فقط کتاب خوندم ، ورزش کردم و فیلم دیدم.

حالا وقت کمی مسافرته !



 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
باور کن من همه سعیمو کردم

از دست من کاری برنمیومد

let it be

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
انگار سالها پیش اتفاق افتاده.

شاید هم واقعا سالها پیش بوده.

حال و آینده با یک سرعت ثابت پیش می‌رن توی ذهن آدم.

ولی‌ قطعات خاطرات  گذشته با سرعت‌های مختلفی‌ از آدم دور میشن.

گاهی خاطرات دیروز انگار مال سالها پیشن و گاهی چیزی که سالها پیش اتفاق افتاده انگار الان جلوی چشمته

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 

گاهی تشخیص اینکه خوشحالی‌ یا نه کار ساده‌ای نیست. مخصوصاً اگه یه مدت خودتو ایزوله کرده باشی‌ از محیط اطرافت. الان سه روزه که منه اینجوریم. ایزوله و نمیدونم خوشحالم یا نه

دوباره با این دوستم که معتقده اپرا موسیقی اشرافیه و کلا موسیقی‌ کلاسیک رو میکوبه بحثم شد. گاهی فکر می‌کنم ادمأی که حاضر نیستن تو هیچ چیز عمیق بشن از هر چیز یکم پیچیده فاصله میگیرن. این تنبلی و لختی دههٔ هفتاد یه تجربه بود برای آدما. ولی‌ بعضیا توش اسیر شدن. این آدما دیگه جزئیات فوق‌العاده فیلم‌های هیچکاک رو مسخره میکردن ، موسیقی‌ براشون شد فقط راک و پاپ ، از پیچیدگی‌ فرار میکردن و لخت شدن. 

لخت شدن گاهی خوبه ولی‌ دوست ندارم آدمائی رو که همیشه لختن . به یه چیزی میچسبن و یه ایدهٔ غیر قابل تغییر در ذهنشون نقش می‌بنده و موسیقی کلاسیک رو اشرافی می‌دونن.  حاضر نیستن یه اثر از فالکنر بخونن و ادبیات کلاسیک رو میکوبن. گاهی‌ در زندگیشون یه کتاب بیشتر از ۲۰۰ صفحه نخوندن. این آدما گاهی حوصلمو سر میبرن.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 

از اولش هم هیچ اصراری نبود.

همه چیز شبیه یک بازیه. فقط گاهی سرم گیج میره از همه چیز. خیلی‌ مضحکه. هیچ چیز توی ذهنم نیست، جز ریحان پیچ پیچ. دارم یه قطعه ویولن گوش میدم با اجرای ایستراخ. سرم به آرومی‌ گیج میره ، موهام بوی ریحان پیچ پیچ میده. خیلی‌ کارهست که باید انجام بدم ولی‌ دارم تمرین می‌کنم که هیچ کاری انجام ندم. برای هیچ چیز منتظر نباشم. زیادی منتظر بودم یک زمانی‌ اونقدر که سرم پره ریحان پیچ پیچ شد. الان فقط می‌شه به این قطعه با اجرای ایستراخ گوش داد و پنجره رو پائین کشید و باد سرد زمستونی رو حس کرد روی گونه‌ها، روی گردن. یه ندایی بهم میگه هی‌ ، پسر تو خودتو ارزون فروختی به توهم ، میدونم. زندگی‌ واقعا پیچیده نیست. به سادگی یک توهم، فقط گاهی همه چیز باهم قاطی‌ می‌شه و سرعت افکارت از سرعت رویداد‌ها خیلی‌ فراتر میره و مجازی میشی‌. سرت پره ریحان پیچ پیچ می‌شه. این قطعه موسیقی‌ برت میگردونه به خونه ، به زمین، به غم، به آرامش.

صبح سرگردون راه افتادم توی خیابونا به دنبال یک آدرس که اشتباه بود و ساعت‌ها قدم زدم و باد سرد زمستونی رو رو شقیقه هام احساس کردم. بعدش رسیدم خونه و یه املت درست کردم و نشستم و به هیچ چیز فکر نکردم. اون دختر با کیف کوچکش که همیشه توش علف هست و یک خودکار ، باز زنگ می‌زنه و من جواب نمیدم و دوس دارم تنها باشم و هیچ کاری نکنم. میرم پائین توی جیم کمی‌ میدوم کمی‌ وزنه میزنم و کمی‌ با مایکل حرف میزنم و برمیگردم به سر کار اصلیم. به هیچ کاری نکردن. دو هفته بیکارم بین دو ترم و من هستم با یه خونه و باد و ریحان پیچ پیچ و ایستراخ.


پ.ن :  وقتی اینارو مینوشتم دوروز بود که نخوابیده بودم و خیلی چیزای دیگه ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
اگر سفر نكنی، 
اگر كتابی نخوانی، 
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، 
اگر از خودت قدردانی نكنی. 



به آرامی آغاز به مردن مي كنی 
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی، 
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند. 



به آرامي آغاز به مردن مي كنی 
اگر برده ی عادات خود شوی، 
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی … 
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی 
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی، 
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی. 



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی 
اگر از شور و حرارت، 
از احساسات سركش، 
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند، 
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند، 
دوری كنی . .. .، 



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی 
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی، 
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی، 
اگر ورای روياها نروی، 
اگر به خودت اجازه ندهی 
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات 
ورای مصلحت انديشی بروی . . . 

امروز زندگی را آغاز كن! 
امروز مخاطره كن! 
امروز كاری كن! 
نگذار كه به آرامی بميری! 
شادی را فراموش نكن! 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 


وقتی‌ یه کار از براتیگان رو میخونی‌ معمولاً وقتی‌ شخصیت‌های جدیدی وارد داستان میشن که به نظر زائد میان و دوس نداری نویسنده قصهٔ کسالت آورشونو تعریف کنه در کمال شگفتی میبینی‌ براتیگان هم همینکارو می‌کنه به سادگی فراموششون میکنه. توی این داستان "willared and his bowling trophies" دقیقا همین اتفاق میافته. اون اوایل داستان که داره سه برادر لوگان رو معرفی‌ می‌کنه اشاره می‌کنه که اینا چند تا خواهر هم دارن. توی این داستان چند بار توی صحنه‌های مختلف داستان که توی خونهٔ لوگان‌ها اتفاق میافته نویسنده سعی‌ می‌کنه یه بهونه بیاره که چرا خواهرا نیستن توی خونه و وعد میده که بعدا روایت خواهد کرد که خواهرا چرا همیشه همگی‌ باهم نیستن و قول میده که این رازو بالاخره برامون آشکار می‌کنه.

صحنهٔ آخر داستان با اون پایان تراژیکش هم میگذره و خبری از خواهر‌های لوگان نیست. یه صفحه رو ورق میزنم. آخرین صفحه کتاب. به این دیالوگ کوتاه میرسم  :

Q: What about Logan sisters

A: Forget them


همین !!!

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 

- سلام

- خوبی

- سلام

- مرسی‌ تو خوبی

- اوضاع احوال میزونه ؟

- آره مرسی‌ تازه امتحانام تموم شده

( سکوت .... چند دقیقه سکوت )

- اوهوم

- take care

- فعلا bye

- Bye .


 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت   توسط لافکادیو  | 
 
  بالا