|
بار سبک هستی
|
||
بعد از مدتها یه بار کامل گوش دادم به این قطعه و چرخی زدم توی گذشته. یه جور عجیبی احساس پر شدن بهم دست داد. پر شدن از یه حس عجیب. باید داد میزدم ....
گاهی تنها باید پذیرفت . قضیه راستش خیلی آزار دهنده یا حتی غم انگیز هم نیست. فقط یکم حرصت در میاد که چرا ذهنت از خواسته هات فرمان نمیبره خیلی وقتها.
یه جایی شنیدم حدود 15 تا اثر تکمیل شده داره که منتشرش نکرده و امکان داره هیچ وقت هم منتشر نشه. حیفه که منتشر نشه. امیدوارم بازماندگانش مثل دوست کافکا که به وصیتش عمل نکرد و همه آثارشو بعد از مرگش منتشر کرد کمی بدجنس باشن !
این پست هم به یاد نویسنده ای که توی حول و حوش 23 سالگیم خیلی مورد علاقم بود .
نجاران ، تیرهای سقف را بالا بگذارید ، داماد بلند بالاست :)
میتونم خودم و آدمای دیگه رو ببخشم دوباره .
همین !
- اینجا چند روزه که هوا باروونیه. یکم خنک ، در حدی که یه کوچولو میلرزی وقتی لباس گرم نپوشیدی و یه رطوبت دوست داشتنی. هوای خنک و مرطوب چیزه خوبیه ! . هر روز دو ساعت فقط توی این هوا دارم قدم میزنم . نفس کشیدن توی این هوا یه جورایی شهوت انگیزه. نفس عمیق
- مدتیه که دیگه به برگشتن به ایران فکر نمیکنم. بر عکس اون چیزی که از دور به نظر میرسه قضیه این که اینجا جا افتادم و یا اینکه حالا اینجا بهم خوش میگذره نیست. نمیخوام اینو انکار کنم که نسبت به اوایلی که اومده بودم اوضاع خیلی بهتر شده ولی قضیه مهمتر اینه که انگیزه هامو برای برگشتن از دست دادم. میترسم همون احساست گنگی که اون اواخر وقتی از تهرام میرفتم خونه پدری توی بیرجند حالا با برگشت به ایران دوباره تکرار بشه. گاهی حس میکنم من یه آدم بی هویت مکانی هستم. یه مدت که یه جا زندگی میکنم انگار همیشه اونجا بودم. نوستالژی همشه هست ولی خاطرات نوستالژیک در این حد که به بودنت و زندگی کردنت عمق میبخشن خوبن. قضیه اینه که میدونم نمیخوام حتی بهترین خاطرات گذشته رو تکرار کنم. فقط میخوام باشن. حظور داشته باشن توی یه گوشه از ذهنم تا گه گداری رنگهای متنوعی توی ذهنم و توی خوابهام توی تصوراتم شکل بگیره . خوشحالم که توی زندگیم ساکن نبودم. حرکت کردن رو دوست دارم .
- هر روز دارم میرم ورزش. احتیاج دارم عضلاتم رو درگیر کنم تا فکرم آزاد بشه. خستگی جسمانی رو دوست دارم. اکثر مواقع توی سالن ورزش اصلا به اطرافیان توجه نمیکنم. حد اکثر یه نگاه محو به این و اون. موزیک باصدای بلند توی گوشمه و سعی میکنم روی صدای نفسهام فوکوس کنم. ولی امروز یه اتفاقی کاملا جنسی افتاد توی ذهنم. یه دختری رو دیدم توی سالن روی ترد میل که به طرز عجیبی س.ک.س.ی به نظر میرسید. توصیفش مشکله. کاملا حواسم رو پرت کرده بود و به جرات میتونم بگم توی این چند ماهه توی سالن های ورزش یا استخر های مختلط چنین حسی حتی شبیه این حس اصلا بهم دست نداده بود. حیچ حاشه ای نداشت. کاملا شهوتناک بود. یا فقط همه اینها بهه یه دلیلی توی ذهن من بود. نمیدونم. عجیب بود. و سعی کردم بیشتر از همیشه وزنه های سنگین بزنم. یک جور عطش بود که وصفش ساده نیست. تا لحظه ای که توی سالن بود این قضیه برقرار بود. تازه وقتی که رفت آرامش برقرار شد. اونقدر حس قدرتمندی بود که حتی مسئله این نبود که خوبه یا بده. که دوستش دارم یا دوستش ندارم این حس رو. خیلی قوی فقط حظور داشت و برای دقایقی کاملا منو درگیر کرد. تجربه عجیبی بود.
- بر گردیم به خواب هام .... نه نمیتونم راجع به جزئیاتشون حرف بزنم. هنوز اونقدر رها نشدم. شاید تقصیر من هم نیست فقط. فقط یه چیز کاملا مادی توی این خوابها وجود داره. کاملا از من انرژی میبره. پره از برخوردهای زیاد. با آدمهایی که قرار نیست باهاشون برخوردی داشته باشم. انگار یک مبارزه توی ناخوداگاه منه در برابر اون چیزهایی که روال زندگی باعث شده ترجیحش بدم و انتخاب کنم. یک جور کشمکش. با اینکه خود خوابها اصولا خوشایند هستن تاثیری که موقع بیدار شدن میزارن روی من اصلا خوشایند نیست. وقتی بیدار میشم انگار اصلا نخوابیدم.
یاد اون نمایشنامه سارتر میفتم. اون دیوانه ای که حرفهاشو ضبط میکرد و آرشیو عظیمی از حرفهای خودش درست کرده بود. حتما باید چیز مهمی توی حرفهای آدم باشه. شاید اون اینطوری فکر میکرد. شاید هم فقط یک جنون بود.
من حرفامو ضبظ که نمی کنم پس هنوز تا دیوانگی فاصله دارم.
توی دو روز گذشاته انداره یه ماه خواب دیدم. هر بار که خوابیدم و از خواب پریدم یه خواب دیدم با تمهای مختلف و همه رنگی
قبلا آدمی بود که میتونستم خوابهامو بدون پرده براش بگم با همه جزئیات ، حیف که دیگه امکانش نیست. و من خوابهامو حتی نمینویسم تا در گذر زمان فراموش بشن.
چیزی که برام جالبه اینه که خوابهام مدتهاست ( شاید دو سه ماه ! ) که خیلی خوشبینانست. همه چیز خوبه توش ، در صلح و صفا !!!
دوباره قهوه رو مزمزه میکنم . صدای بارون تنها صداییه که اینجا شنیده میشه. همه چیز این اول صبحی آرومه . کلی کار باید انجام بدم توی این یکشنبه تعطیل.
بعد از قهوه نوبت دوش گرفتنه ...
فکر میکنم تا حالا زیادی اغماض کردم در این مورد.
گاهی باید کمی واقع بینانه سخت گیر بود و انتخاب کرد.
این هم نتایج یک روز بد !
همیشه اینقدر بد اخلاق نیستم !!!
یک روز که مستی ممکنه دنیا رو از یه زاویه دیگه ببینی ولی قضیه این نیست که اون دید راست تره یا واقعی تره فقط میتونه متفاوت باشه کمی.
و اما تو ای دوست دیوونه من که اون پیام عجیب و تا حدی immature رو برام گذاشتی ! این هم بخشی از همون گیجی همیشگیه. حرف من و پیام تو. چیزی نیست که باعث شرمساری باشه و چیزی نیست که اونقدر قطعی باشه که توی یک حالت کشف و مکاشفه بگی اورکا . همه چیز ممکنه ، تاحدی. گاهی به حس ها لجام میزنیم و گاهی اونقدر کنترل میکنمیمشون که گولمون میزنن که اصلا واقعا چی بودن. اگه راستش رو بخوای من هم اون زمان هیچ تمایلی نداشتم. ولی این باعث نمیشه که وقتی که مستی و دنیا رو به یه شکل دیگه دوست داری ببینی اون قضیه رو هم تغییر شکل ندی.
این بحث رو کشش نمیدم. چون چیزی توش نیست جز همون گیجی همیشگی این آدم خاکی که فکر میکنه
"قطعیت" یه معنی توی عالم بیرونیش داره.
من کمی غمگینم
کمی مستم
فردا خوب می شم
اینو میدونم :)
شاید من توی این چیزا کمی خنگم ، نمی دونم فقط اینو میدونم که الان از تایپ کردن با این کیبورد برچسب دار دارم کلی لذت میبرم.
یه جور حس آزادی میده بهم ، که دیگه نباید نگران این باشم که هی بشینم غلط تایپی اصلاح کنم. میتونم هر چی خواستم اینجا و جاهای دیگه بنوسم.
کاملا هیجان زدم !!!
با تشکر از آمازون عزیز :)
دوستش داشتم
این آنفولانزای لعنتی داره بهتر میشه. یعنی شد. دیشب یهو تب و سرفهها باهم قطع شد.
دو سه روزی عملا افتاده بودم روی تخت و به زحمت بلند میشدم از سر جام. ولی توی این فاصله قسمت زیادی از این رمان "wind-up bird chronicle" ( اثر موراکامی سرشناس ترین نویسنده حال حاظر ژاپن ) رو خوندم. چقدر خیال انگیزه این رمان. علاوه بر خود داستان من عاشق این تیترهای هر فصلم. هر فصل با یک یا دو یا سه تا عنوان شروع میشه. انتخاب این عناوین کاملا ذهنتو مشغول میکنه. چندین فصل از این رمان توی یه فضایی میگذشت که شبیه بود به وضعیت من. شخصیت اصلی داستان بعد از اینکه کلی اتفاقات عجیب و تلخ براش میفته و همسرش هم بعد از شش سال زندگی مشترک یهو ترکش میکنه و تازه چندین وقت بعده که بهش میگه که با یه مرد دیگه رابطه داشته سعی میکنه به همه چیز فکر کنه توی یه فضایی که تحت تاثیر دنیای اطراف نباشه. و بی دقدقه فکر کنه. واسه همین میره ته یه چاه خیلی عمیق و متروک و سه روز بدون قضا اون ته چاه میمونه . کلی فکر میکنه و کلی رویا میبینه. رویاهایی که نمیشه از واقعیت تمیزش داد. توی اون ضعف عجیب ناشی از آنفولانزا خیلی خوب درک میکردم اون فضا رو. خیلی بانمک بود. یه فصل میخوندم و باز یه ساعت از روی ضعف میخوابیدم. کلی هم رویا های عجیب دیدم. درست مثل آقای "تورو اوکودا"
حالا که قسمت عمدهٔ این کتابو خوندم میتونم بفهمم چرا این کتاب بر خلاف کافکا در کرانه به فارسی ترجمه نشده ( یا لااقل تا وقتی من ایران بودم که نشده بود ) . جنسیت و س.ک.س خیلی توی این رمان نقش داره. و این رابطههای جنسی با جزئیات فوقالعاده زیاد توی این کتاب شرح داده میشه. ولی ترجمهٔ انگلیسی کتاب خیلی روان و سادست و ایدهٔ بدی نیست که متن انگلیسی رو آدم بخونه. بدون سانسور بدون دغدغه ، دراز کشیده روی تخت ، در نبرد با آنفولانزا :)
پ.ن. امروز توی یه نقد خوندم که ترجمه انگلیسی هم کلی کات شده. باورم نمیشد ! دلیلش هم این بوده که ناشر اعتقاده به یه حد اکثر برای طول رمان بوده. مضحکه ، نه ؟؟؟
یک سال از ۱/۱/۲۰۰۹ گذشت.
۱/۱/۲۰۱۰ هیچ چیزی پیش نیومد که غافلگیرت کنه.
هر چی که بود خاطرات ۱/۱/۲۰۰۹ بود.
سرگردون توی broadway قدم میزدم و به یک سال قبل فکر میکردم. ولی دوست نداشتم با کسی زنگ بزنم یا حسّمو به کسی بگم.
شب که خوابیدم خواب دیدم که اون آدمی که این تاریخو توی تقویم خاطرات من حکّ کرد برام یه pm گذشته. صبح که بیدار شدم پیامشو خوندم و اصلا غافلگیر نشدم.
خیلی چیزا خراب شد ولی تقویم رو نمیشه پاک کرد.
خوشحالم از این بابت.
من جدا اینقدر عوض شدم ؟
گاهی یه فاصله عجیب میبینم بین حسم نسبت به چیزیی که زمانی آرزوشو داشتم و حسّی که حالا که در دسترسم هستن بهشون دارم.
راستش این چیزی نیست که باعث خوشحالیم بشه. اتفاقا بر عکس. این حسّ باعث میشه چیزی رو آرزو نکنی. شاید این یه جور خداحافظی باشه با دوران کودکی. با دورانی که پر از آرزوهای برآورده نشده بودی. و خیلی چیزها وجود داشت که اگه اتفاق میافتد دیوانه وار خوشحالت میکرد.
اینجا توی نیویورک هوا خیلی سرده. اونقدر سرده که عاشق هر جایی میشی که توش بتونی بری بشینیو قهوه بخوری و به این فکر کنی که بیرون چقدر سرده و این قهوه داغ چقدر حال میده.
هیچ جا به اندزهٔ نیویورک قهوه زدن توی یه کافه حال نمیده. وقتی انبوه جمعیتو از پشت شیشههای بخار گرفته میبینی که توی هم میلولن. اینجا اونقدر توی خیابون آدم میبینی که برای مدتی میتونی شارژ بشی.
این شهرو دوست دارم. با همهٔ شلوغیش ، با همهٔ سرماش ، با همهٔ آدمایی از نژادهای مختلف که توی هم میلولن .
اوضاع ایران جدا نگران کنندست
اونقدر که با همه اصراری که داشتم که توی این بلاگ از این چیزا ننویسم نتونستم مقاومت کنم.
من جدا نگرانم.
همه این اخبار نگران کننده به کنار ، این اراجیف چیه توی این تلویزیون ج.ا. پخش میشه. کافیه نیم ساعت شبکه خبر رو نگاه کنی. ازش بوی نقرت میاد. بوی خون . بوی قرون وسطی. این آدما جدا توی همین دنیا زندگی میکنن ؟
یه کجا داریم میریم....
دیالوگاش محشره و فوق العاده هوشمندانه و اینکه درک بعضی از ظنز های کلامی شلدن ، شخصیت نابقه فیزیک توی این مجموعه به هوش و سواد نسبتا کافی نیاز داره. !!! .
حالا وقت کمی مسافرته !
از دست من کاری برنمیومد
let it be
شاید هم واقعا سالها پیش بوده.
حال و آینده با یک سرعت ثابت پیش میرن توی ذهن آدم.
ولی قطعات خاطرات گذشته با سرعتهای مختلفی از آدم دور میشن.
گاهی خاطرات دیروز انگار مال سالها پیشن و گاهی چیزی که سالها پیش اتفاق افتاده انگار الان جلوی چشمته
گاهی تشخیص اینکه خوشحالی یا نه کار سادهای نیست. مخصوصاً اگه یه مدت خودتو ایزوله کرده باشی از محیط اطرافت. الان سه روزه که منه اینجوریم. ایزوله و نمیدونم خوشحالم یا نه
دوباره با این دوستم که معتقده اپرا موسیقی اشرافیه و کلا موسیقی کلاسیک رو میکوبه بحثم شد. گاهی فکر میکنم ادمأی که حاضر نیستن تو هیچ چیز عمیق بشن از هر چیز یکم پیچیده فاصله میگیرن. این تنبلی و لختی دههٔ هفتاد یه تجربه بود برای آدما. ولی بعضیا توش اسیر شدن. این آدما دیگه جزئیات فوقالعاده فیلمهای هیچکاک رو مسخره میکردن ، موسیقی براشون شد فقط راک و پاپ ، از پیچیدگی فرار میکردن و لخت شدن.
لخت شدن گاهی خوبه ولی دوست ندارم آدمائی رو که همیشه لختن . به یه چیزی میچسبن و یه ایدهٔ غیر قابل تغییر در ذهنشون نقش میبنده و موسیقی کلاسیک رو اشرافی میدونن. حاضر نیستن یه اثر از فالکنر بخونن و ادبیات کلاسیک رو میکوبن. گاهی در زندگیشون یه کتاب بیشتر از ۲۰۰ صفحه نخوندن. این آدما گاهی حوصلمو سر میبرن.
از اولش هم هیچ اصراری نبود.
همه
چیز شبیه یک بازیه. فقط گاهی
سرم گیج میره از همه چیز. خیلی مضحکه. هیچ چیز توی ذهنم نیست، جز ریحان
پیچ پیچ. دارم یه قطعه ویولن گوش میدم با اجرای ایستراخ. سرم به آرومی
گیج میره ،
موهام بوی ریحان پیچ پیچ میده. خیلی کارهست که باید انجام بدم ولی دارم
تمرین میکنم که هیچ کاری انجام ندم. برای هیچ چیز منتظر نباشم. زیادی
منتظر بودم یک زمانی اونقدر که سرم پره ریحان پیچ پیچ شد. الان فقط
میشه به این قطعه با اجرای ایستراخ گوش داد و پنجره رو پائین کشید و باد
سرد زمستونی رو حس کرد روی گونهها، روی گردن. یه ندایی بهم میگه هی ،
پسر تو خودتو ارزون فروختی به توهم ، میدونم. زندگی واقعا پیچیده نیست.
به سادگی یک توهم، فقط گاهی همه چیز باهم قاطی میشه و سرعت افکارت از
سرعت رویدادها خیلی فراتر میره و مجازی میشی. سرت پره ریحان پیچ پیچ
میشه. این قطعه موسیقی برت میگردونه به خونه ، به زمین، به غم، به آرامش.
صبح سرگردون راه افتادم توی خیابونا به دنبال یک آدرس که اشتباه بود و
ساعتها قدم زدم و باد سرد زمستونی رو رو شقیقه هام احساس کردم. بعدش
رسیدم خونه و یه املت درست کردم و نشستم و به هیچ چیز فکر نکردم. اون دختر
با کیف کوچکش که همیشه توش علف هست و یک خودکار ، باز زنگ میزنه و من جواب
نمیدم و دوس دارم تنها باشم و هیچ کاری نکنم. میرم پائین توی جیم کمی
میدوم کمی وزنه میزنم و کمی با مایکل حرف میزنم و برمیگردم به سر کار
اصلیم. به هیچ کاری نکردن. دو هفته بیکارم بین دو ترم و من هستم با یه خونه
و باد و ریحان پیچ پیچ و ایستراخ.
پ.ن : وقتی اینارو مینوشتم دوروز بود که نخوابیده بودم و خیلی چیزای دیگه ...
وقتی یه کار از براتیگان رو میخونی معمولاً وقتی شخصیتهای جدیدی وارد داستان میشن که به نظر زائد میان و دوس نداری نویسنده قصهٔ کسالت آورشونو تعریف کنه در کمال شگفتی میبینی براتیگان هم همینکارو میکنه به سادگی فراموششون میکنه. توی این داستان "willared and his bowling trophies" دقیقا همین اتفاق میافته. اون اوایل داستان که داره سه برادر لوگان رو معرفی میکنه اشاره میکنه که اینا چند تا خواهر هم دارن. توی این داستان چند بار توی صحنههای مختلف داستان که توی خونهٔ لوگانها اتفاق میافته نویسنده سعی میکنه یه بهونه بیاره که چرا خواهرا نیستن توی خونه و وعد میده که بعدا روایت خواهد کرد که خواهرا چرا همیشه همگی باهم نیستن و قول میده که این رازو بالاخره برامون آشکار میکنه.
صحنهٔ آخر داستان با اون پایان تراژیکش هم میگذره و خبری از خواهرهای لوگان نیست. یه صفحه رو ورق میزنم. آخرین صفحه کتاب. به این دیالوگ کوتاه میرسم :
Q: What about Logan sisters
A: Forget them
همین !!!
- سلام - خوبی - سلام - مرسی تو خوبی - اوضاع احوال میزونه ؟ - آره مرسی تازه امتحانام تموم شده ( سکوت .... چند دقیقه سکوت ) - اوهوم - take care - فعلا bye - Bye .
|
|