توی مباحث مربوط به پردازش سیگنالهای دیجیتال یه قضیهای هست
به نم نایکویست. این قضیه یک چیز سادهای میگه. اصلش اینه که برای اینکه
یه سیگنال رو بتونی کاملا بازسازی کنی باید فرکانس نمونه گیریت از اون
سیگنال از یه فرکانسی بالاتر باشه. وگر نه قادر به باز سازی کامل اون
سیگنال نیستی.
وقتی از کسی دوری و یا کلا ابزارهای ارتباتیت با اون عدم محدود
میشه به یک فضا و ضمن خاص ، این فرکانس نمونه برداریت خیلی میاد پائین.
اونقدر که دیگه قادر به بازشناسی اون آدم نیستی. اون قدر که درک نادرستی
ازش پیدا میکنی.
البته فرکانس نایکویست برای آدمهایی مختلف فرق میکنه.
بستگی داره چقد توی حوزهٔ فرکانس پخش شده باشن. D: چقدر متلوون باشن. همهٔ
اینا کارو سخت تر هم میکنه برات !!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
راستش کامنت هستی باعث شد که یه چیزایی رو شفاف سازی کنم !!!
ارتباط شستن ظرفها و بهبود حالم احتمالا ریشه ژنتیکی داره ! توی خونه ما همیشه پدرم داوطلب شستن ظرفها بود. اون روزها که با خانواده زندگی میکردم تاثیر عجیب این کارو حس نمس کردم. سالها بعد که بهو به روز به خودم گفتم . ایول بابا !!!! اینهههههههههه. یه روز کسالت بار تعطیل توی حوابگاه کوی دانشگاه تهران بود. از اون روز شستن ظرفها جای خیلی چیزا رو گرفت ، چیزهایی که قبل این کشف اصلا وجود نداشتن . لازم نبود به آدمایی که برای خالی شدن میتونستن گریه کنن یا داد بزنن حسودی کنم. من ابزار خودم رو پیدا کرده بودم
البته اینو هم بگم که این تنها ابزار من نیست. اصولا گاهی هم جواب نمیده. مثه وقتی که آدما بغض دارن ولی گریشون نمی گیره. این جور وقتا به حربه های دیگه ای متوصل میشم. نمیخوام همهشو رو کنم. !!! علاوه بر این تازه گاهی بدشانسی هم میاری. حالت گرفته شدیدا و میبینی همه ظرفها رو هم خونه ایت گذاشته توی ماشین ظزف شویی . و هر چی براش توضیح میدی که این ماشینا خوب ظرفا رو نمیشورن تو کتش نمیره ...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
خواب عجیبی دیدم دیشب
وقتی پا شدم فقط یک چیزی رو به شدت حس کردم
یک دلتنگی عظیم
کمی قدم زدم و قدم زدم
کمکی نکرد
راستش هیچ جیز کمکی نکرد ،
فقط شستن ظرفها بود که نجاتم داد.
ای ظرفهای کثیف ،
ازتون سپاسگزارم !!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
برای اولین بار یکی از این کارتهای لاتاری خریدم
و البته هیج چی نبردم
امروز ظاهرا روز خوش شانسیم نبود D:
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
دوباره دارم به روزای اوج برمیگردم
یک اتاق خیلی تمیز که همه چیز سر جاشه
یک مجموعه از انواع مشروب که میشه بر اساس مود و موقعیت یکیشو انتخاب کرد
یک هارد دیسک پر از موسیقی های مورد علاقم که توی روزهای گذشته ذره ذره دانلودشون کردم
کلی فیلم خوب برای دیدن
چند تا رمان خوب برای وقتایی که رمان خونم مباد پایین
یک چیزهایی که کم کم وقتی لازم بشه بهش فکر کنم ، آروم آروم....
و اینکه دیگه برای چیزی عجله ندارم. میزارم همه چیز آروم آروم پیش بره ، توی ذهن خودم و توی محیط پیرامونی
دوباره همه چیز سرجاشه ، درس هام ، ایده هام ، و راضیم از خودم
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
توی همهٔ اون روزا میدونستی که دوباره برمیگردی به روال عادی
زندگی. فقط باید اون حسها رو تجربه میکردی و بزرگتر میشدی. ۳۰ سالگی
همچنان با چالشهای مختلف در حال گذر هست و بلوغ یک پروسه هست برات.
داشتی فراموش میکردی که مسیر مهمه و همش به مقصد فکر میکردی ذهنت
درگیره تعبیر رفتارها بود و نمیخواستی تن بدی به جریان سادهٔ زندگی.
بهانه میگرفتی . زدی خراب کردی دوباره ساختی دوباره خرابش کردی و هی هر
بار ناامید تر شدی . این یک چالش بود. قضیه آدمهای دیگه نبودن. قضیه یک
آدم خاص نبود. قضیه چالشی بود که با تناقضهات برات پیش اومده بود. باید
حس میکردی اون روزها رو.
زندگی میتون خیلی ساده و آروم باشه ، میتونه خیلی هیجان انگیز بشه
گاهی و میتون عذاب آور بشه. توی همهٔ اینها کجای کار هستی ؟ به چی فکر
میکنی ؟
هی برای خودت خطو نشون کشیدی هی مبارزه طلبی کردی هی لجبازی کردی و
آخرش فقط کمی خسته تر شدی کمی شکسته تر و اینا همش زندگی بود. فقط
روزهایی خوب بحساب نمیاد. همش زندگیه. گاهی عذاب آور میشه گاهی تلخ. گاهی
تمام توانتو میبازی و گاهی به همه چیز شک میکنی و از خودت ناامید میشی.
همهٔ اینها توئی و همهٔ تناقضاتت باهاته.
بزرگتر شدی. بزرگتر یعنی یه چیزایی رو تجربه کردی. چیزایی که لزوما
خوب نبود. بزرگتر یعنی ۳۰ سالگی هم کافی نیست. بزرگتر یعنی اینکه بجایئ
تعبیر دیگران دید خودتو بسازی و بسط بدی . خوب ببینی و البته صبورتر بشی.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
یه عالمه کار دارم که انجام بدم
ولی...
حواسم جای دیگس
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
بعد از یک طوفان یا یک جنون یک آرامش حاکم میشه. چیزی که شبیه غم هم نیست حتی. یک چیزی شبیه خلأ
احساس آرامش میکنم. اینجا جمعه شبه. هر از چند گاهی سرو صدای ادمأی رو
میشنوی که تعطیلات آخر هفته رو رفتن یک بار و کمی مست هستن. اینو از
صداشون و از خندههای بی مهاباشون میشه فهمید. نم نم داره بارون میاد و
من پنجره رو باز کردم. بوی بارون میخوره توی دماغم. احساس خنکی دلپذیری
میده بهم.
یک سیگار میکشم و به صدای ماشینا که رد میشن و عابرا که حرف میزنن گوش میدم.
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
from "south of the border , west of the sun" by murakami :
She is not shimamoto , I told myself . she can't gve me what shimamoto gave. But there she is m all mine , trying her best to give me all she can. How could I hurt her ?
But I didn't understand then . That I could hurt somebody so badly she would never recover. That a person can, just by living, damage another human being beyond repair...
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
ظاهرا همه چیز نرماله.
فقط کلی از درسهام عقبم. این هم اهمیتی نداره.
با اینکه خیلی وقت آزاد ندارم این روزها اصرار دارم به خوندن رمان و دیدن فیلم ادامه بدم.
اینجا فردا جشنای هالووین هست و راستش اصلا توی مود این چیزا نیستم. ترجیح میدم mp3 player رو شارژ کنم دوربینمو دستم بگیرم و بی هدف توی خیابونا قدم بزنم و ....
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
دارم یکی از کارای ترجمه نشده موراکامی رو میخونم.
مهم نیست از کجای این کره خاکی اومده باشی. آدما به طرز غریبی شبیه هم هستن
این کتابو دوست دارم کلا این نویسنده رو دوست دارم.
دلتنگ کتاب خوندن شده بودم. دوباره برگشتم. بعد از خیلی چیزا که مثل یه خواب گذشت.
چیزهای شیرین و تلخی پیش اومد. خوشحال نیستم ولی حس میکنم کمی بزرگتر شدم.
سی سالمه دیگه ، وقتش بود
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
آدما موجودات عجیبین.
بین احساس هماهنگی فوق العاده دو نفر با عدم درک ساده ترین خواسته ها و سوء تفاهم های باور نکردنی گاهی فاصله خیلی اندکیه.
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
Train Spotting رو دیدم. از
Slumdog Millionaire خوشم نیومد ولی این فیلم Danny Boyle رو دوست داشتم.
این مونولوگ شخصیت اصلی فیلم که در پایانش یه جور دیگه تکرار میشه باحال بود
Choose Life. Choose a job. Choose a career. Choose a family. Choose a
fucking big television, choose washing machines, cars, compact disc
players and electrical tin openers. Choose good health, low
cholesterol, and dental insurance. Choose fixed interest mortgage
repayments. Choose a starter home. Choose your friends. Choose
leisurewear and matching luggage. Choose a three-piece suit on hire
purchase in a range of fucking fabrics. Choose DIY and wondering who
the fuck you are on Sunday morning. Choose sitting on that couch
watching mind-numbing, spirit-crushing game shows, stuffing fucking
junk food into your mouth. Choose rotting away at the end of it all,
pissing your last in a miserable home, nothing more than an
embarrassment to the selfish, fucked up brats you spawned to replace
yourselves. Choose your future. Choose life... But why would I want to
do a thing like that? I chose not to choose life. I chose somethin'
else. And the reasons? There are no reasons. Who needs reasons when
you've got heroin?
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
این روزها یه چیز تبدیل شده به حس قالب برای من. یک جور حرکت
بدون برنامه ریزی بدون تصمیم قبلی برای پرهیز از پیچیدگی. این شاید یه
واکنش باشه به فضای گنگی که توی اون روزهایی نه چندان دور گذشته داشتم.
شایدم اقتضای زندگی توی اینجاس. نمیدونم شاید هم ناشی از این باشه که
خودم ساده تر شدم. و ساده تر فکر میکنم.
هر چی که هست من ازش استقبال میکنم.
فکر کردن به گذشته و آینده رو کنار گذاشتن و رفتن توی جریان حال
زندگی. این روزا گاهی آهنگ پاپ هم گوش میدم. یاد اون صحنهٔ اغازی فیلم
high fidelty میافتم که شخصیت اصلی داستان با خودش میگه اینکه من دارم
موسیقی پاپ گوش میدم به خاطره اینه که زندگیم غیر قابل تحمل شده یا قضیه
بر عکسه.
گاهی وقتها پیچیدگی که توی ذهن آدما وجود داره ناشی از یه سو تفاهمه،
با خودشون یا با تعبیر پیجیده ای که از رفتار آدمای دیگه میکنن. (یه جایی از اون شعر دوستم وحید : تو ساده بودی ، من دشوار تعبیرت کردم... ) گاهی ناشی از یه دیونگیه. همهٔ آدما گاهی دیوانه میشن . من
اینطور فکر میکنم.
دیروز داشتم با خواهرم راجع به یه سری ادمایی که توی
زندگیم تاحالا اومدن حرف میزدم و خیلی ساده براش حس هایی که داشتمو شرح
میدادم. یادم رفت بگم که از وقتی اومدم اینجا به طرز غریبی با خواهرم
راحت تر راجع به همه چیز حرف میزنم. نمیدونم چرا. قبلا اصلا از این حرفا
باهم نمیزدیم. شاید نیاز داشتم کسی باشه که دلایل کافی برای تأیید من
داشته باشه حتی وقتی که من کاملا در اشتباهم توی تحلیل هام توی برداشت هام.
آره داشتم براش خیلی چیزا رو میگفتم و یه سری ابهامهای مسخرم توی حرف
زدن رنگ باخت. خیلی ساده تر میشد چیزا برام. حس میکردم شاید واقعا من
بیهوده همه چیو پیچیده میکنم گاهی. خواهرم هیچ قضاوتی در مورد من نمیکنه
لااقل به زبون نمیاره و این خیلی خوشاینده. تازه دارم کشفش میکنم.
سالهاست که ازش خیلی دوس بودم و تازه حالا که اومدم این ور دنیا دوباره
بهم نزدیک شدیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
هفته پیش رفتم نیویورک. محو این شهر شدم. همون جائی بود که دوس داشتم اونجا بودم.
یه عالمه آدم که توی هم میلولیدن و مثل این جنوبیای آمریکا نبودن.
خیابونای شلوغ. کلی گالری و موزه. نمایشهای خیلی باحال. کتاب فروشی
استرند . اپرای مترپلیتن . نیویورک شهریه که دوسش میشه داشت، میشه براش
قصههای نیویورکی نوشت.
مرسی دیوونه. خیلی بهم خوش گذشت. داشتم برمیگشتم کمی غمگین بودم. این نشونهٔ خوبیه از اینکه یه چیزایی رو دوست داشتم !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
یه چیزی که توی اینجا دوست دارم اینه که آدما خیلی ساده ترن.
خیلی کمتر چیزها رو پیچیده میکنن.
توی ایران آدما خیلی زیادی خودشونو و رابطه هاشونو پیچیده میکنن اونقدر که گاهی گم میکنن خودشونو و گاهی گم میشن میون تظاهرات ناسازگار خودشون.
اینجا آدما به سادگی شخصیت های رمان های براتیگان هستن.
براتیگان اگه اینجور جاها زندگی میکرده لازم نبوده برای خلق شخصیت هاش دست به دامن ذهن خلاقش بشه
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
اونقدر بازیگوشی کردم این دو روزه که کلی از زندگی عقبم.
شاید هم کلی از ( زندگی منهای بازیگوشی ) عقبم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
اینجا امروز همش بارون باریده .
فردا چی ؟
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط لافکادیو
|
من برگشتم !!!
همین رفتن و برگشتنها توصیف کننده حال و هوای این چند ماه اخیرم هست توضیح دیگه ای احتمالا لازم نیست
D:
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت   توسط لافکادیو
|